
من درد بوده ام،
همه من درد بوده ام.
گفتی پوست واره یی استوار به دردی،
چونان طبل
خالی و فریادگر
-درون مرا که خراشید تام… تام از درد بینبارد؟-
و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود
در تمامت بیداری خویش هر نماد و نمود را
با احساس عمیق درد دریافتم…
عشق آمد و دردم از جان گریخت….
خود در آن دم که به خواب می رفتم،
آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست… یا لعنتی است جاوانه؟!
که این فروکش درد خود انگیزه ی دردی دیگر بود….
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند….
از کجا آمده ای
ای که می باید اکنونت را
این چنین
به دردی تاریک کننده
غرقه کنی!
از کجا آمده ای؟
و ملال در من جمع می آید
و کینه یی دم افزون به شمار حلقه های زنجیرم…
چون آب ها….
راکد و تیره….
که درماندابی…!
+
نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 11:8 AM توسط افروز
|
این همه چراغای کوچولوی تو شهر که سوسو میده یه بهونه است برای شادی یه تفکر کوچولوی دیگه که یادت میندازه " تو زنده ای" منم دلم خوشه به همین روزا که این آدمای غرق تو کارو بدو بدوی زندگی،یه روزم که شده به زندگی واقعی نزدیکتر میشن،به عشق،به خوبی،مهربونی،به زود دیدن عزیزاشون،اصلا آدما مهربون تر میشن!قبول نداری؟ ولی یه چیزی تو اون روزا میلنگه،اونم تنهایی آدمای تنهاست و من یکی از همون آدمای تنهام.آدم تنهایی که این روزا،با دیدن شادی این مردم،با دیدن چشای شادشون،با غمی که تو قلب عمیقشونه،پاهایی که با شوق این پیاده روهارو طی میکنن،حرفهای رو لبشون،چراغ روشن خونه هاشون،نگاه شادو باهم بودشون .... این آدم تنها دلش میگیره،ولی نه از شادی بقیه،به خدا نه،از اینکه این شادی ،تنهاییشو ،نداشته هاشو ،به یادش میاره و انگار تحمل این همه دلتنگی که تو دلشه حسرت میخوره!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 6:0 PM توسط افروز
|
بعد از چهل روز فرصتی به خودم میدم تا بغض و بهت و ناباوری چهل روزم خالی کنم.شاید و شاید کمی مرحم از دل خسته و شکستم بردارم و مرحمی برای دلشکسته تر از خودم٬ مادرم٬بشم.

*******************
قصه ی تکرار دلتنگی و از دست دادن عزیزی دوست داشتنی٬عزیزی به شهرت دایی!!دایی مهربون تر و دوست داشتنی تر ازهمه ی دنیا٬چهل روزه که ناباوری داره تلاش میکنه نزاره غم نبودنش اذیتمون کنه ولی انگار ناباوریم تسلیم شده٬حقیقت اینه که دایی دیگه نیست!!!
دیگه دستای ضمخت و مهربونشو رو دستام حس نمیکنم٬نمی دونم از چی بگم از کجا بگم٬فقط دوباره بودنش می تونه آرومم کنه٬به خدا طاقت دیدن ضجه های مامان بزرگو ندارم٬طاقت دیدن اشکای مامان طاقت دیدن آب شدن دردونه ی دایی٬مریم.
دیگه توانشو ندارم اینارو ببینم ساکت باشم٬دلم داره از قصه می ترکه٬آخه چرا دایی من؟؟خدا دایی که هنوز جوون بود٬هنوز بهش احتیاج داشتیم٬یه دایی بودو یه دنیا.
وقتی که رفت٬انگار دنیارم با خودش برد٬دیگه شبهای عید و یلدا بی دایی لطفی نداره٬بی داستانای بامزه دایی که انصافا همیشه یه ترو تازه و با نمکشو تو استین داشت٬کی باورش میشه فرصت دایی اینقدر کوتاه بوده باشه؟
دیگه باید به ندیدنش اخت بشیم٬چهل روزه که رفتو دیگه از در تو نیومد.
حتی نوشتن نبودنشم داره اذیتم میکنه٬دیگه نمی تونم!
روحش شاد 
+
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 4:24 PM توسط افروز
|
سه روز پس از آن که به دنیا آمدم،هنگامی که در گهواره اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه گرداگردم نگاه میکردم ماردم به دایه رو کرد وگفت" حال بچه ام چگونه است؟" دایه در پاسخ گفت"خوب است.بانو ،من سه بار شیرش داده ام ؛ تا کنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام." من به خشم آمدم و فریاد زدم"دروغ است،مادر؛بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و بوی پستان در دهانم ناخوش است و من سخت بی چاره ام." مادر نفهمید،و دایه نیز؛زیرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده بودم. در بیست و یکمین روز زندگی ام،هنگامی که مرا نامگذاری می کردند،کشیش به مادرم گفت"ای بانو،خوشا به حالی که پسرت مسیحی به دنیا آمد." من در شگفت شدم و به کشیش گفتم"پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد،چون تو مسیحی به دنیا نیامدی." اما کشیش هم زبان من را نفهمید. پس از هفت ماه یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفب"پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد." ولی من فریاد زدم_"این پیشگویی دروغ است؛چون که من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد. حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند(خدای شان رحمت کناد)،ولی آن فالگیر هنوز زنده است.دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم؛هنگامیکه با هم سخن میگفتیم،گفت"من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان می شوی.حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیشگویی کردم." من سخنش را باور کردم_زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام.
جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 6:44 PM توسط افروز
|
***به احترام ماندای عزیزم که بعد از تقریبا 2 سال دوباره وجود نازنینشو کنارم حس میکنم این آهنگ که ÷یشنهاد خودشه و تو وبلاگشم گذاشته و اینجا لینک میکنم تا شما هم از سلیقه ماندای من لذت ببرید
*****
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد
و پود یادگاری
هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند
در دل سردم
و تو
بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر
از هر لبخند
رنگین تر آرزوهای رنگی
پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی
ستاره
چه آهسته غروب رفتنت از
اشکهای ترنج تر می شود
و چه
آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک
رفتن
و تو فاصله فاصله با
مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم
چشمهایی که انتظار
آمدنت را بوسه میزد
تو من را در من خلاصه کردی و من را در
هرگز...
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:8 PM توسط افروز
|

چند زمانیست كه خود مرحم
و ريشم كه هر لحظه كم و
بيشم.نابينايي را مي مانم كه با چشماني بسته در
شبي تار در جنگلي رها گشته ام كه تنها به دنبال تك
درخت مهر آيين خود ره مي پويم. توان را ز كف داده
ام و در نزهتكده دل ،دل به دلداري كه نيست داده
ام.
با خود مي گويم ايكاش آغوشم
اينچنين باز نبود تا در زمان نياز، هجوم توهم
حضورش چون كاهي در دست بازيگوش باد تند خو نبود تا
مجبور باشم براي حفظ خود به هر خواهشي تن بدهم.
گاهي اوقات آرزو ميكنم ايكاش
چشمانم اينچنين به انتظارش باز نبود كه هر لحظه
سراب آمدنش اميدي بر من پيغام آورد و سپس تخريب و
تفكيك وجودم از روحم و به نا گاه شنيدن صداي مهيب
از هم پاشيدن تمام وجود.
گاهي اوقات آرزو مي كنم كاش
دستانم توان نوشتن را نمي داشت تا بنويسد وگرماي
نوشتن از مهربان نوازشگر دستان تهي ام باشد و
ننويسد كه دل نوشته اي ديگر، ترانه اي نو شود ،تا
دَستان گلويم كه از حجم بغض ديگر ترانه اي به جز
سكوت را تغزل نمي كند در بهتي از حسرت و انتظار در
پي جان كندن خود باشد.
گاهي اوقات آرزو مي كنم ايكاش
سينه ام اين فراخي را نمي داشت كه اين حجم از دوست
داشتن را در خود بي چشم داشت و بي ريا به مقتل خود
نمي آوردم تا معشوق بي توجه به جان دادن وتلاش
مذبوحانه ام جان دادن را در ره معشوق ببيند ومن بر
خود مفتخر باشم كه جان بي ارزش خود را چه ارزشمند
به سورمه قديس عشق وسمه كشيدم و با زيبايي به اوج
خود رساندم. !for you
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 8:29 PM توسط افروز
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:59 PM توسط افروز
|
merry christmas
2008

افسانه های بسیاری درباره پیدایش درخت کریسمس وجود دارد. یکی از آنها داستان سنت بانی فیس (Saint Boniface - یک راهب انگلیسی که کلیسای مسیحی را در فرانسه و آلمان سازماندهی کرد) است.
او در یکی از سفرهای خود به گروهی از بت پرستان برمیخورد که به دور درخت بلوط بزرگی گرد آمده بودند و میخواستند کودکی را برای خدایی به نام تور (Thor)، قربانی کنند. بانی فیس برای نجات جان کودک و جلوگیری از این رسم وحشیانه، درخت تنومند را با یک ضربه مشت خود بر زمین می اندازد. در جای این درخت، یک نهال کوچک صنوبر میروید. این قدیس به بت پرستان میگوید که این صنوبر کوچک، درخت زندگی و نماد زندگی جاویدان حضرت مسیح است.
یک افسانه دیگر میگوید که مارتین لوتر (Martin Luther)، بنیان گذار مکتب پروتستان، در شب کریسمس از میان جنگلی میگذشت. او در حین راه رفتن محو زیبایی هزاران ستاره که از میان شاخه های درختان همیشه سبز جنگل میدرخشیدند شده بود و آنچنان تحت تاثیر این زیبایی قرار گرفته بود که درخت کوچکی را برید و برای خانواده اش برد.در آنجا برای به وجود آوردن منظره جنگل، درخت را با شمعهای کوچکی بر تمام شاخه ها، آراست.
قصه دیگر درباره هیزم شکن فقیری است که سالها پیش، در شب کریسمس به کودک گرسنه و گمشده ای بر میخورد و با وجود فقر فراوان، برای کودک غذا و سرپناهی محیا میکند. هنگام صبح، هیزم شکن بیدار شده و درخت درخشان و زیبایی را در پشت در منزل خود میبیند. آن کودک گرسنه، در واقع حضرت مسیح بوده و درخت زیبا را به عنوان هدیه ای به مرد نیکوکار در آنجا گذاشته بوده است.
عده ای سرچشمه پیدایش درخت کریسمس را، "نمایش بهشت" (Paradise Play) میدانند. در قرون وسطا، زمانی که اکثر مردم بی سواد بودند، برای آموزش داستانهای مذهبی به آنان از نمایش استفاده میکردند. یکی از این نمایشها، نمایش بهشت بود که درباره پیدایش آدم و حوا و داستان رانده شدن آنها از بهشت صحبت میکرد و همه ساله در 24 دسامبر اجرا میشد.
اجرای نمایش در زمستان، یک مشکل کوچک داشت و آن نیاز به یک درخت سیب بود اما درختان سیب در زمستان باری نداشتند، با یک تغییر کوچک، مشکل حل شد و آن آویختن سیب به شاخه های درخت همیشه سبزی چون صنوبر، بود. درختهای مزین به گویهای رنگین، درواقع نوادگان این درختهای نمایشی هستند.
+
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 7:19 PM توسط افروز
|

A father is always making his baby into a little woman. And when she is a woman he turns her back again.
It is not flesh and blood but the heart which makes us fathers and sons
Old as she was, she still missed her daddy sometimes.
Making the decision to have a child is momentous. It is to decide forever to have your heart go walking around outside your body.
I don't care how poor a man is; if he has family, he's rich.
"The greatest gift I ever had Came from God, and I call him Dad! "
"We never know the love of our parents for us till we have become parents.
There are fathers who do not love their children; there is no grandfather who does not adore his grandson. "
"When a father gives to his son, both laugh; when a son gives to his father, both cry. "
It is admirable for a man to teach his son fishing, but there is a special place in heaven for the father who teaches his daughter shopping.
Children learn to smile from their parents."
To be a successful father...there' s one absolute rule: when you have a kid, don't look at it for the first two years.
It doesn't matter who my father was; it matters who I remember he was.
The most important thing a father can do for his children is to love their mother.
afrooz

+
نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 8:44 PM توسط افروز
|
.jpg)
آخرین نوشته ی سال ۸۵ می خوام با یه متن از صادق هدایت تموم کنم که جای تامل داره:
«زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی،نامعلوم و باور نکردنی
میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم
-گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی
روی جلد این قلمدان را کشیده-
اغلب به این نقش نگاه میکنم.
مثل اینست که به نظرم آشنا می آید....
شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.
خیلی دلم میخواد که نقش آن قلمدان را میتونستم ببینم...
شاید من هم بتونم قوی و پرمایه بنویسم،
شاید هم هر کدام از ما باید
نقشی که متعلق به خود ماست پیدا کنیم
و با تاثیر گرفتن از آن بنویسیم
و شاید بتوان نوشته های هر کدام از ما را به نقشی تبدیل کرد.
شما می تونید نقش نوشته های خودتون رو بکشید؟»
امیدوارم سال خوبی داشته باشید
+
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 0:20 AM توسط افروز
|
تنها شاهد ِ اشکهای بی شمار ِ من اینجاست! با قامتی بلند و جارویی که از هجوم هیچ بادی آشفته نمی شود! فهمیدی که از که سخن می گویم؟ رفتگری که همیشه لبخند می زد و در ازای ِ زباله های سُربی که به دست داشت، از ما ماهیانه نمی خواست! هنوز هم بر همان سکوی سفید ِ مر مر ایستاده است! اینجا بوی پرسه های پریروز مرا می دهد! بوی شعرهای شبانه! بوی سکوت و بی صبری... به یاد داری؟ بی بی ِ باران! گفتم: تا تو بیایی، تمام ماشینهایی را که از کناره ی پارک می گذرند می شمرم! تو گفتی: زمان ِ آمدنم، از حساب ِ ساعت و تقویم خارج است! دلم اما آسوده بود! می دانستم هر بار که از کنار ِ چهارچوب ِ چمنها بگذری، صدای مرا خواهی شنید: « - سلام! خورشیدک ِ من! » حالا هم دلم آسوده است! می دانم، هزار سال هم که از ترنم ترانه ها یم بگذرد، هر کس این تندیس ِ صامت ِ جارو به دست را بنگرد، صبر من و سکوت ِ تو را به یاد خواهد آورد! می دانم!
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 6:22 PM توسط افروز
|

* چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی بدجور فرصتامو ازم گرفته نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت مثل برق ، مثل باد به همین سادگی ... * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه هست ، فراوان و جسته گریخته اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف و زانو را در شکم حایل کردن و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار سرک می کشم زیر تخت تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده شاید روزی در همین سرک کشیدن ها با جن ماده ای رفیق شدم .... خدا را چه دیدی ؟!؟ * دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت و یکی میشد شبیه خودش آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من بعد ... بگذریم , اصلا هیچی . * توی روزنامه خوندم بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری و آدم ها ... و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه چقدر باید زجر بکشه ، مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :
خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ
* چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم بوی ریحان تازه و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید ! و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا و بوی ادکلن پوران هوم و کرم دست و صورت نیوا بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند
* این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :
منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه بازیمون بود بازی عروس دومادی ، نگو نه به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن : چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم .... * وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ، خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد شاید هنوز فکر می کند : برگ درختان سبز در نظر هوشیار ..........
* من به چیزی فکر می کنم وقتی که به تو سلام می کنم و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ، وقتی جواب سلامم را می دهی در تمام مدتی که حرف می زنم به چیزی فکر می کنم و در تمام مدتی که گوش می دهی به چیز دیگری می اندیشی لحظه خداحافظی من به چیزی فکر می کنم و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی به چیز دیگری فکر می کنی موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم تو به چیزی فکر می کنی و من به چیز دیگری و بعد ها ، بعد از مرگمان کسی خواهد فهمید آیا که تو به این فکر میکردی که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم و من به این فکر می کردم که
تو چقدر سرد به نظر می رسی ....
* در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم دل هایی را شکسته ام , که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم و دردهایی را درمان نبوده ام که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که : - انسان ، جائز الخطاست .... * و در آخر : (( شگفتا ، وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم ، که نبود ، وقتی شنیدم ، که نخواند ، چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ، و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت . )) ( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی ) * تا بعد ... ( اگر باشد ... )
سایه روشن
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 3:13 PM توسط افروز
|

پنجره را که باز می کنم , نور خورشید , که مدتی خودش را به شیشه مات پنجره چسبانیده بود , نرم و سبک رها می شود در آغوشم گرم و ساده , صمیمی و بی ادعا چند لحظه خودم را می سپارم به دستان نوازشگرش با سرانگشتان مهربانی که دارد دانه دانه سلولهای پوست تنم را از خواب شبانه بیدار می کند نفس عمیق , کشیده میشود در ریه هایم دستهایم را باز می کنم و تنم را مثل گربه های رانده شده از کنار شومینه , کش می آِورم یک صبح تازه , یک تولد دوباره , یک زندگی جدید هر صبح , آغاز یک زندگیست , آغاز یک تغییر و شروع یک هیجان اینجا همه چیز یک جور دیگر است صبحانه یک تکه پنیر با نان برشته و چند برگ ریحان تازه و یک لیوان چای داغ و چند دانه کشمش, اینجا کسی صبحانه تخم مرغ نمی خورد , تمام تخم مرغ ها , زیر بال و پر گرم مرغ های مادر , جوجه های زرد و کوچکی می شوند که صدای جیک جیکشان طراوت زندگی را در فضای خانه های پر از پنجره , می پراکند در اینجا , تماشای جوجه هایی که مثل دانه های تسبیح , به دنبال مادری مهربان , از این سو به آن سو می دوند , خیلی خوشمزه تر از طعم یک دانه تخم مرغ عسلیست , اینجا , مردم تنشان بوی عطر می دهد هرکسی از آن یکی دیگر , خوشبوتر آقای همسایه بوی عطر گل اقاقی می دهد و خانمش هم بوی نان تازه , دخترشان آرزو , بوی سیب می دهد و پسرشان مسعود , بوی شکوفه بادام اینجا آدم ها از ترس اینکه مبادا تنشان بوی بدی بگیرد , هیچوقت عصبانی و بدخلق , نمی شوند اینجا کسی توی خانه اش آینه ندارد آدم ها روبروی هم می ایستند و موهایشان را شانه می کنند و صمیمانه و گرم به هم لبخند می زنند بعضی از حسهای سیاه , هیچوقت از مسیر اینجا عبور هم نکرده اند حس هایی مثل : بدگمانی و دروغ و کینه ورزی هر روز ساعت هشت صبح و هشت شب باران می بارد اینجا کسی چتر ندارد مردم زیر باران با هم قرار می گذارند و چای داغ می خورند و در مورد کاشت گلهای توی باغچه و چیدن میوه های درختان حیاط با هم حرف می زنند همه آدم ها تا ظهر سرگرم کارند و بچه ها هر چقدر دلشان می خواهد , جیغ می کشند و می خندند گنجشک های اینجا بدون واهمه روی شانه مادربزگ های مهربان می نشینند اینجا آدم ها همه عاشقند , عاشق درخت و آسمان و رودخانه و هوای باران خورده عاشق دره های سبز و گلهای همیشه بهار , عاشق گوسفندهای سر به زیر و کاج های سربلند غروب که می شود بوی غذا , مثل نسیم بهاری , مشام هر کسی را تازه می کند و دست های خسته از کار , برای آغاز یک ضیافت , تن به آب سرد و زلال رودخانه می سپارند سر سفره های افطار در هر ظرفی , عشق زندگی و طراوت مهربانی , رنگ به رنگ و طعم به طعم , در کام آدم ها آب می گردد و صدای خنده , همیشه چاشنی این ضیافت بی نظیر می شود . اینجا هیچ دختری از خانه فرار نمی کند و هیچ پسری سیگار هم حتی , نمی کشد اینجا دخترها مسابقه بادبادک ها را دوست دارند و پسرها سر ساختن لانه برای گنجشکهای تنبل , مسابقه می گذارند اینجا هدیه ی یک شاخه گل , شروع یک زندگی تازه را نوید می دهد و سرخی گونه های یک دختر جوان , مهر رضایتش بر زندگی تازه است توی این شهر , کسی تلفن ندارد , تلویزیون و موبایل هم ندارد اینجا آدم ها آنقدر به هم نزدیکند که هیچ وسیله سیم دار و بی سیمی نمی تواند آنها را از این که هست به هم نزدیک تر کند اینجا کسی واژه محبت و عشق را در موتور های جستجوگر اینترنت , جستجو نمی کند محبت , مثل رایحه ای در فضای آبی اینجا , گسترده است و عشق همان ضربان ملایم قلبهای آدم های اینجاست . بعد از ظهر , قرار همه آدم ها , کنار رودخانه زیر درخت بزرگ چنار است یک زیر انداز سبز و گسترده از چمن و یک آسمان آبی صدای آب , درمان استخوان درد مادربزرگ ها و پدربزرگهاست و پروانه ها , همبازی کودکان شاد و بازیگوشند دختران جوان اینجا , ماشین های آلبالویی رنگ ندارند آنها سوار بر اسبانی سفید در گستره لایتناهی دشت , صدای خنده شان را مثل دانه های گندم , در آسمان می پاشند و پسران قد کشیده , بر بلندای تپه هایی از شقایق وحشی , برای روزهای خوب آینده , نقشه می کشند پدران , روی کاغذ های سفید و خط دار , برای مادران نامه عاشقانه می نویسند و مادران روی کاغذ های سفید بی خط , سایه روشن لبخند پدران را نقش می زنند اینجا همه چیزش جور دیگریست شب , همیشه مهتابی ست ستاره ها , دانه های مروارید دریای شب های اینجاست درون هر خانه یک شمع روشن است تا صبح شبها کسی پای آنتن ماهواره و کامپیوتر نمی نشیند اینجا همه چیزش قشنگتر و ملموس تر از همه چیز دنیای بیرون از اینجاست هیچ چیز مجازی توی این شهر وجود ندارد همه چیز حقیقی و زیباست صدای گریه و هق هق نمی آید صدای شکستن بغض های بسته , سکوت خلسه وار شب را نمی شکند صدای کوبیدن نوک انگشت ها به دکمه های سخت صفحه کلید , گوش مادری را نمی آزارد و نور های مصنوعی پشت شیشه های مانیتور , چشم های دختر جوانی را تار نمی کند , اینجا توی همه ی خانه ها , از سی دی به جای زیر گلدانی استفاده می شود و تلویزیون و مانیتور تبدیل به اکواریوم شده است آدم های توی این شهر , معنی دروغ را نمی دانند تا به حال شیشه هیچ اتاقی نشکسته است و هیچ دری هیچوقت در انتظار کسی تا صبح , نیمه باز نمانده است پنجره اتاق را می بندم , شعله شمع بی شرم و صمیمی , برایم می رقصد صدای زمزمه گوشنوازی از دور به گوش می رسد هنوز دلم می خواهد بنویسم نرم نرمک , خواب , در آغوشم می کشد اینجا .. همه چیزش ... جور .. دیگریست .............
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 9:18 AM توسط افروز
|

ديشب نصفه هايش بود که تنم خيس از عرق پريد از خواب نفس نفس می زدم مثل دل گنجشکی که پريده از قفس فکر می کنم خواب ديده بودم باز خواب ديدم که می دويدم ميان يک جنگل که درختهايش ريشه در آسمان داشت و شاخه هايش فرو رفته بود توی دل زمين می دويدم که به خدا بگويم نکند خوابش برده زمين زير و رو شده خدا اگر يه لحظه حواسش بپرد از دور و برش , به نظرم همه چيز زيرو رو شود توی ذهنم آمد اگر خدا حواسش پرت شود لطافت باران را بگيرد تن آدم زير قطره هايش سوراخ می شود از خواب پريدم خيس غلت زدم به سينه خوابيدم کف زمين دستم را باز کردم گوشم را چسباندم به سينه اش به سينه زمين که که خودش يکبار به من گفت دلش زير اتاق من می زند تالاپ, تولوپ ... يکبار زمين به من گفت عاشق است عاشق ماه شده بود بيچاره , دلش کوچک بود و داغ شب ها به همين خاطر دلش تند می زد و داغ تر و ماه بی خيال با ستاره ها چشمک بازی می کرد و صورتش را می ماليد به لطافت ابرها ماه برای زمين يک " تو " بود , يک " توی " خيلی دور . ... تا صبح جير جيرک ترانه می خواند از زشتی معشوقش جيرجيرک ها و سوسک ها , چيزی که چشم آدم ها زشت می بيند به نظرشان خوشگل تر اند از همه چيزها سوسک دنبال جفتی می گردد که سياه تر و بدبوتر باشد پشمالو تر و گنده تر باشد سوسک ها حالشان از پروانه ها می خورد به هم مگس ها هم جاهای بد بو معاشقه می کنند من فکر می کنم هر موجودی به اندازه خودش می فهمد از زندگی آدم هم می تواند مثل سوسک بنازد به زشتی های معشوقش که فکر می کند خوشگلی همين است هم می تواند مثل مگس برود جاهای بد بو عشقبازی کند با عشقش خدا به هرکس قدر خودش نگاه می کند آدم تا نفهمد آدم است آدم نمی شود انگار ... امروز صبح مادر بزرگ از توی قاب عکسش بلند شد رفت لب سماور از پشت نگاهش می کردم مثل بچه های کجيده گردن مادر بزرگ سياه سفيد بود بوی گلاب فرو رفته توی تارو پود می آمد استکان چاقم شکمش را فرو داد توی دلش کمرش که باريک شد غل خورد توی دست مهربان مادر بزرگ يک استکان چای داغ با دو حبه قند پيش رويم بود و مادر بزرگ رفته بود توی قابش داشت زير لب دعا می کرد . پدر بزرگ از توی قاب عکسش چپ چپ نگاه می کرد و دلش سيگار می خواست دلم می خواست هردوشان رنگی بودند و بدون قاب عکس ... پابرهنه روی سنگ فرش باران خورده کف حياط راه رفتن خيلی خوب است کف پای آدم بايد نفس بکشد از توی کيسه رفتن خسته می شود طفلک گاهی گاهی فکر می کنم انگشت کوچک پايم يک بچه کوچک است که دلش می خواهد انگشت شصت پايم را بمکد خواستم بدهمش نشد بيچاره همه چيزهای کوچک که دلشان چيزهای بزرگ می خواهد مثل دل من که " تو " را می خواهد امروز کشف کردم رسيدن به دلخواه سخت است حتی اگر چهار انگشت باشد ولی غير ممکن نيست ...
+
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 12:26 PM توسط افروز
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 12:19 PM توسط افروز
|
|