|
***به احترام ماندای عزیزم که بعد از تقریبا 2 سال دوباره وجود نازنینشو کنارم حس میکنم این آهنگ که ÷یشنهاد خودشه و تو وبلاگشم گذاشته و اینجا لینک میکنم تا شما هم از سلیقه ماندای من لذت ببرید
چند زمانیست كه خود مرحم
و ريشم كه هر لحظه كم و
بيشم.نابينايي را مي مانم كه با چشماني بسته در
شبي تار در جنگلي رها گشته ام كه تنها به دنبال تك
درخت مهر آيين خود ره مي پويم. توان را ز كف داده
ام و در نزهتكده دل ،دل به دلداري كه نيست داده
ام. با خود مي گويم ايكاش آغوشم
اينچنين باز نبود تا در زمان نياز، هجوم توهم
حضورش چون كاهي در دست بازيگوش باد تند خو نبود تا
مجبور باشم براي حفظ خود به هر خواهشي تن بدهم. گاهي اوقات آرزو ميكنم ايكاش
چشمانم اينچنين به انتظارش باز نبود كه هر لحظه
سراب آمدنش اميدي بر من پيغام آورد و سپس تخريب و
تفكيك وجودم از روحم و به نا گاه شنيدن صداي مهيب
از هم پاشيدن تمام وجود. گاهي اوقات آرزو مي كنم كاش
دستانم توان نوشتن را نمي داشت تا بنويسد وگرماي
نوشتن از مهربان نوازشگر دستان تهي ام باشد و
ننويسد كه دل نوشته اي ديگر، ترانه اي نو شود ،تا
دَستان گلويم كه از حجم بغض ديگر ترانه اي به جز
سكوت را تغزل نمي كند در بهتي از حسرت و انتظار در
پي جان كندن خود باشد. گاهي اوقات آرزو مي كنم ايكاش
سينه ام اين فراخي را نمي داشت كه اين حجم از دوست
داشتن را در خود بي چشم داشت و بي ريا به مقتل خود
نمي آوردم تا معشوق بي توجه به جان دادن وتلاش
مذبوحانه ام جان دادن را در ره معشوق ببيند ومن بر
خود مفتخر باشم كه جان بي ارزش خود را چه ارزشمند
به سورمه قديس عشق وسمه كشيدم و با زيبايي به اوج
خود رساندم.
merry christmas 2008 او در یکی از سفرهای خود به گروهی از بت پرستان برمیخورد که به دور درخت بلوط بزرگی گرد آمده بودند و میخواستند کودکی را برای خدایی به نام تور (Thor)، قربانی کنند. بانی فیس برای نجات جان کودک و جلوگیری از این رسم وحشیانه، درخت تنومند را با یک ضربه مشت خود بر زمین می اندازد. در جای این درخت، یک نهال کوچک صنوبر میروید. این قدیس به بت پرستان میگوید که این صنوبر کوچک، درخت زندگی و نماد زندگی جاویدان حضرت مسیح است.
A father is always making his baby into a little woman. And when she is a woman he turns her back again. It is not flesh and blood but the heart which makes us fathers and sons Old as she was, she still missed her daddy sometimes. Making the decision to have a child is momentous. It is to decide forever to have your heart go walking around outside your body. I don't care how poor a man is; if he has family, he's rich. "The greatest gift I ever had Came from God, and I call him Dad! " "We never know the love of our parents for us till we have become parents. There are fathers who do not love their children; there is no grandfather who does not adore his grandson. " "When a father gives to his son, both laugh; when a son gives to his father, both cry. " It is admirable for a man to teach his son fishing, but there is a special place in heaven for the father who teaches his daughter shopping. Children learn to smile from their parents." To be a successful father...there' s one absolute rule: when you have a kid, don't look at it for the first two years. It doesn't matter who my father was; it matters who I remember he was. afrooz
آخرین نوشته ی سال ۸۵ می خوام با یه متن از صادق هدایت تموم کنم که جای تامل داره: «زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی،نامعلوم و باور نکردنی
میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم
-گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی
روی جلد این قلمدان را کشیده-
اغلب به این نقش نگاه میکنم.
مثل اینست که به نظرم آشنا می آید....
شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.
خیلی دلم میخواد که نقش آن قلمدان را میتونستم ببینم...
شاید من هم بتونم قوی و پرمایه بنویسم،
شاید هم هر کدام از ما باید
نقشی که متعلق به خود ماست پیدا کنیم
و با تاثیر گرفتن از آن بنویسیم
و شاید بتوان نوشته های هر کدام از ما را به نقشی تبدیل کرد.
شما می تونید نقش نوشته های خودتون رو بکشید؟»
امیدوارم سال خوبی داشته باشید
تنها شاهد ِ اشکهای بی شمار ِ من اینجاست!
* چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما
بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی بدجور فرصتامو ازم گرفته نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت مثل برق ، مثل باد به همین سادگی ... * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه هست ، فراوان و جسته گریخته اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف و زانو را در شکم حایل کردن و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار سرک می کشم زیر تخت تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده شاید روزی در همین سرک کشیدن ها با جن ماده ای رفیق شدم .... خدا را چه دیدی ؟!؟ * دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت و یکی میشد شبیه خودش آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من بعد ... بگذریم , اصلا هیچی . * توی روزنامه خوندم بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری و آدم ها ... و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه چقدر باید زجر بکشه ، مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه : خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ
* چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم
بوی ریحان تازه و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید ! و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا و بوی ادکلن پوران هوم و کرم دست و صورت نیوا بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند * این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :
منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه بازیمون بود بازی عروس دومادی ، نگو نه به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن : چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم .... * وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ، خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد شاید هنوز فکر می کند : برگ درختان سبز در نظر هوشیار .......... * من به چیزی فکر می کنم وقتی که به تو سلام می کنم و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ، وقتی جواب سلامم را می دهی در تمام مدتی که حرف می زنم به چیزی فکر می کنم و در تمام مدتی که گوش می دهی به چیز دیگری می اندیشی لحظه خداحافظی من به چیزی فکر می کنم و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی به چیز دیگری فکر می کنی موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم تو به چیزی فکر می کنی و من به چیز دیگری و بعد ها ، بعد از مرگمان کسی خواهد فهمید آیا که تو به این فکر میکردی که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم و من به این فکر می کردم که تو چقدر سرد به نظر می رسی ....
* در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام
اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم دل هایی را شکسته ام , که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم و دردهایی را درمان نبوده ام که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که : - انسان ، جائز الخطاست .... * و در آخر : (( شگفتا ، وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم ، که نبود ، وقتی شنیدم ، که نخواند ، چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ، و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت . )) ( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی ) * تا بعد ... ( اگر باشد ... ) سایه روشن
پنجره را که باز می کنم , نور خورشید ,
ديشب نصفه هايش بود که تنم خيس از عرق پريد از خواب
مگس ها دل کوچکی دارند ------------------------------------------------------- باید اینجا یه چیزیو میگفتم اونم تبریک به سحر عزیزم به خاطر قبولی دانشگاه در تهران که خیلی خیلی منو خوشحال کرده از همه ی اونایی که تو این مدت به من سر زدن عذر خواهی میکنم که نتونستم بیام و جواب بدم ایشالله جبران میکنم
یه روز قشنگ دیگه یه عید خوشکل دیگه روز همه ی راستی دیشب دیدین جوراب فروشی ها چه شلوغ بود ؟؟ البته بابایی من که همیشه همین طوریه نمیدونم چی بگم..زیادی خوشحالم...مغزم فعلا از کار افتاده البته فعلا این عکسم تقدیم میکنم به بابای گلم و همه ی اونایی که دارن بابا میشن He didn't tell me how to live; he lived, and let me watch him do it
دلم آتشكده ايست شايد .... گرم و فروزان ....آتشفشان آرزو .... سينه اي شكفته در خروش زندگي ... شكوه از قلب آكنده من مدتهاست كه دور شده است ... توازن يك دوچرخه سواري را در شيب ملايم يك جاده كوهستاني سبز تجربه مي كنم نرم ... نرم ... دنيا تعادل خويش را در درون من به ارمغان آورده است .. و گل مي رويد از تنهايي دلم .. شاخه .. شاخه ... ! و من هيچ نگران روزهاي بعد نخواهم بود ... دنيا همين اتاق كوچك من است و رمز شادي در چشم من ... در گوشه هاي دلم .. در خيال رنگارنگ « من » نهفته است ! و من سبك از انديشه خداوند همچنان دوچرخه مي رانم حتي در سربالائيها
نمی دونم از کجا بگم از مامان گلم که چقدر دوسش دارم و تازه فهمیدم که خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم بهش وابسته ام همه چیز از یه ماه و حدودا دو هفته پیش شروع شد که تقریبا ۲ هفته مونده بود به کنکورم و من مریض شدم ... تا اون روز فکر میکردم اون طور که باید با مامانم صمیمی نیستم و این کوتاهی و از مامانم میدونستم که اغلب اوقات خونه نبود و من تموم روزهامو تنها بودم تا اون شب که مریض شدم و حدودا یه هفته ای طول کشید تازه متوجه شدم که چقدر به مامانم احتیاج دارم باورم نمیشد ... انگار داشتم از مریض بودنم لذت میبردم.. هر موقع شب که چشامو وا میکردم مامانم تنها کسی بود که بالای سرم میدیدم وقتی خوابم نمیبرد و بیتابی میکردم مامانم منو تو آغوشش میکشید و همون جا خوابم میبرد ..دوباره یه اهنگ دل نشین..خیلی آشنا بود اره خودش بود صدای قلب مامانم بود..یه صدایی که خیلی وقت بود باهاش غریبه شده بودم من واقعا داشتم از بیماریم لذت میبردم... گاهی وقت ها فکر میکردم کاش هیچ خوب نمیشدم و واسه همیشه اونو کنارم احساس میکردم ولی نه.....دلم می سوخت تو این مدت میدیدم که مامان اصلا نمی خوابه... خدایا این قدرتو از کجا میگرفت؟... من از یه حس فوق العاده پر شده بودم... محبت مامان اینقدر زیاد بود که فکر میکنم آیا من لیاقتشو داشتم؟ از خودم خجالت میکشیدم که تا قبل این موضوع اینقدر با مامان گلم سرد بودم خیلی خوشحالم احساس میکنم واقعا تو اوج احتیاجم فقط مامان بود که تونست تامینم کنه..اینقدر از اون احساس پر شدم که هیچ احساس خلا احساس نمیکنم که حتی میتونم به بقیه هم این حس و منتقل کنم اخلاقم عوض شده..شاداب شدم با طراوت خوشحال اصلا عوض شدم ادامایی که منو میشناختن فکر میکردن به خاطر کنکور بود که اینقدر عبوس شده بودم... ولی هیچ کدوم علت واقعیشو نمیدونن..الآن اصلا مهم نیست بقیه چی فکر میکنن مهم اینه که من مامانمو دوباره پیدا کردم و عاشقانه می پرستمش امروز روز مادر و مامان عزیزم پیشم نیست..خیلی جاش خالیه ..چند روزه خونه تنهام . یه دنبا دلم براش تنگ شده کاش که زودتر بیاد
|
این وبلاگ در تاریخ22/04/1384 توسط افروز افتتاح شد
این وبلاگ وابسته به هیچ گروهی نمی باشد
مسئولیت نوشته ها بر عهده خود نویسنده میباشد .